به مناسبت  15 مهر زادروز تولد سهراب سپهری شاعر تنهاییها

کفش هایم کو ؟
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر .
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز خواب مرا می روبد .
بوی هجرت می آید :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد .
باید امشب بروم .
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
مثلاً شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت .
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟
باید امشب بروم


باید امشب چمدانی را
که اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
روبه آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
یک نفر باز صدا زد : سهراب !
کفش هایم کو ؟

شعر علیرضا قزوه در محکومیت رفتار کشیش آمریکایی .

علیرضا قزوه در شعری با عنوان «به کشیشی که خودسوزی کرد در فلوریدا...» به محکومیت هتک حرمت قرآن کریم در آمریکا پرداخته است:

به کشیشی که خودسوزی کرد در فلوریدا...


اگر خدا بخواهد

ابرهه می‌سوزد در فلوریدا

و آب می‌پاشد بر سر آتش

حالا از ونکور تا کشمیر

مردم به خیابان ریخته‌اند

کشیش بی‌کششی بودی

آقای جونز!

بدان خیال که سوزد کتاب در آتش

دوباره ابرهه‌ای ریخت آب در آتش

کشیش بی‌کششی بودی که فکر می‌کردی

آفتاب را می‌توان سوزاند

و ذره‌بین گرفتی

تا پشت دست خورشید را بسوزانی

خیال کردی قرآن پاک سوختنی‌ست

خیال کردی اگر آفتاب در آتش...

کشیش بی‌کششی بودی که کبریت کشیدی بر خودت

الا برادر شیخ النجد

کشیش بی‌کشش! از کوشش تو و ابلیس

تو را نصیب چه شد؟ جز عذاب در آتش

همراه ریش و ریشه‌ی تو

سبیل خنده‌دار تو هم سوخت

چرا که:

چراغ از آن خدا بود و پف از آن تو،

شد

دعای سوختگان مستجاب در آتش

پیش از تو نیز

برادران حاتم طائی

رفتند و

پاشیدند و

دود شدند

درون چشمه‌ی زمزم چه می‌کنی استاد!

بهوش باش نپاشی شراب در آتش

کشیش بی‌کششی هستی

رانده از کلیسا و

مانده از معبد

کتاب کفر به کف داری این نه انجیل است

برو به دشمنی این کتاب در آتش

حمالة الحطب شده‌ای آقای جونز!

می‌بینی چه راحت شاعران سبیل تو را دود می‌دهند

تنها در کتاب رکوردها

احمق‌ترین شدی

تنها دنیا به تو خندید

و شاعری سرود:

نصیب نیست تو را جز همین که هیمه شوی

تو کم ز هیزم خشکی، بخواب در آتش!

بخواب آقای جونز!

پماد سوختگی فردا

از تل‌آویو خواهد رسید!

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

 به بهانه ی جشن عاطفه ها غزل داستانی از استاد محمد جواد محبت  . هربار خوانده ام گریه کردم . به خاطر جریان یک احساس ناب درباره طفلی "سیاه وکوچک و مظلوم و پاره پوش ومریض" .

«سال ۱۳۴۶،پنج سال از آموزگاری من در دبستان های روستایی قصر شیرین سپری شده بود . روستای برفی ، در پنج کیلومتری شهر بود وجاده خاکی آن تا روستا دوسه کیلومتری طول داشت .

مردم خانه های خود را اغلب دو اشکوبه (دوطبقه ) می ساختند ...بچه های آبادی به طور مختلط ،در کلاس های اول ودوم و سوم دبستان تحصیل می کردند . غزل داستانی که سال ها بعد  ـ در مرور خاطرات ـ سروده شد ،نمایی کوچک و به یاد ماندنی زندگی چند ماهه من در آن روستا است ...»

دل است وباز خیال تورا به سر دارد

که شب دوباره ز پس کوچه ها گذر دارد

دل است ودیده  ـ چو یک لحظه می نهد بر هم ـ

تورا وحال تورا باز در نظر دارد

که ای تو ؟ آه ...که ای ؟ پرنده لرزان

که جانت از قفس تن ،سر سفر دارد

اگر چه خاطره ها سخت گریه انگیزند

ولی خیال «کبی» گریه بیشتر دارد

 «کبی»که کفش بزرگش میان جو افتاد

«کبی» که جای پرستار زن پدردارد

«کبی» به مدرسه روستای برفی بود

«کبی» نیاز به یک شرح مختصر دارد

سیاه وکوچک و مظلوم و پاره پوش ومریض

نفس برای کبی حکمِ درد سر دارد

چگونه آه،دو دست کبود وکوچک او

کتاب ودفتر ِمشق ومداد ، بردارد

هوای آخر آذر چه می کند که کبی

برای گرم شدن سعی بی ثمر دارد

لباس گرم به تن کن ـ ببین هوا سرد است

برای سینه ات این سوز ها ضرر دارد

لباس گرم /کمی خیره ،سر به زیر از شرم

تبسمش چه کند ؟ زهر در شکر دارد

                           ****

شب است وخانه ی او انتهای کوچه ی ده

چه کوچه ای که از آن رد شدن خطر دارد

صدای "پارس " نیامد عبور آسان است

که خیر بودن هر نیتی اثر دارد

زخلق تنگیِ "کوکب " به اهل او گفتم

که پشت ِ دست به چشمان نیمه تر دارد

به او کمی برسید ،این سفارشم اما

به گوش فقر  سفارش مگر اثر دارد ؟

           ****

گذشته است از ان حال وروزها ، سی سال

کبی کجاست ؟ خدا از کبی خبر دارد ....

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شعرهایی که رد پای خون در آن ها جریان ندارد و یا سبزینه ی سبزی انتظار در آن جلوه گر نباشد شعر نیست . جملاتی موزون اند که در کنار هم نشسته اند .
شعر روایتگرِ سر افرازی های در اوج  مظلومیت هم شعر نیست الهامات آسمانی است دیگر چند جمله منظوم در کنار هم نشسته نیستند...

این روزها که چهره شهر ها هوای محرم دارد و پیر جوان لباس محرم به تن کرده اند هرچند غم آلود است اما در ورای این احساس غم به خاطر مظلومیت، یک سر افرازی و احساس غرور هم به انسان دست می دهد که مولای او کسی است چنین سر بلند .

به قول علی موسوی گرمارودی :

« آفتاب لایق نیست
                         وگرنه می گفتم
                                                جرقه ی نگاه توست ...

چندان تناوری وبلند
                          که به هنگام تماشا
                                                   کلاه از سر کودک عقل می افتد ....

مرگ در پنجه تو
                  زبون تر از مگسی است
                                               که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند .

ویزید ،بهانه ای ،
                      دستمال کثیفی
                                           که خلط ستم را در آن تف کردند
                                                                                  و در زیاله تاریخ افکندند » 

 

 سال ۱۳۷۵ در مرکز تربیت معلم شعر زیر را تقدیم مولایی کردم که خون او تضمین حیاتمان شد و دلاوریش عشق را ضمانت کرد . آن پاسداری که با شمشیر  «خون » در وجدان بلنذ تاریخ از راستی وشرف پاسداری می کند .

 


آیینه عشق


این  هستی و این جان  و دل قربان نایش
صد جان دل وصد جان و تن  قربان  نامش

آن  سرور  آزادگان  ســـردار  بــــی  ســر
کاین   عاشقان  پیوسته  بیدار از نوایش

« قرآن  سرخ  » آن   سرو  بستان امامت
کاو  گستراند  در کربلا  خـون  آیه هایش

آن کس که شمشیر «پلید»ی سر بریدش
شیری که آتش می زدند بر خیمه هایش

آن جسم بی غسل وکفن درخون نشسته
میری  که  بردند  بر  اسیری  بچه ها یش

مولا  که  خونش   هدیه  در راه  خدا  کرد
آن کس که هستی گشته اینک خون بهایش

آیینه  عشق  و صفــــا  بود  آن  که  او  را
انگشتــــــری  بردند  و  دزدیدند  عبـــایش


۲/۱۰/۷۵
مرکز تربیت معلم شهید باهنر اراک